سلااااااااام
میدونید امروز یاد چی افتادم؟ اون روزهای اول آشنایی
واقعاً چه حال و هوایی داشت. شبا ساعت ۵/۱۱ یا ۱۲ که میشد تلفن و بر می داشتیم و شروع می کردیم به صحبت. از همه جا می گفتیم سرکار و خونه و خودمون و هزار و یک موضوع دیگه
صبحا هم همیشه خواب آلود و باسرعتی همچون نور
می رفتیم سرکار و همیشه هم با تاخیر می رسیدیم !!! اما حتی خواب آلودگیشم قشنگ بود اون یواشکی حرف زدنا و ترس و دلهره که کسی بیدار نشه
اما قبض تلفن اون ماه بدجور رسسسوامون کرد قبض ما که حدوداً ۸ برابر قبل شده بود حالا قبض آقایی بماند
اون روز صبح زود وقتی داشتم از خونه می رفتم بیرون قبض رو تو پارکینگ دیدم. با دیدن رقمش سرم سوت کشید
.خواستم قبض رو بردارم و یواشکی پرداختش کنم اما بعد تصمیم گرفتم به رو مبارک نیارم و برم سر کار.
اون روز همه حواسم خونه پیش قبض بود
و با این حال دوست نداشتم ساعت کاری تموم بشه و برگردم خونه
بالاخره ساعت هم به ۲:۰۰ رسید و من باید برمی گشتم خونه
. وارد خونه که شدم برادر کوچیکم در رو باز کرد و با شیطنت بچگیش گفت سلاممممممممم خانم شب زنده دار!!!!!
دیدم همه با پوزخند نگاهم می کنن خواهرم می گفت خسته نباشید آجی معلومه واقعاً خستگی هر روزت از سر کار!!!!
منم به رو مبارک نمیوردم که قبض رو دیدم و وانمود می کردم که از همه چیز بی خبرم
تا رفتم دست و صورتم رو بشورم وبیام پا سفره چشمم به پدر محترم خانواده افتاد که یک عالم برگه پرینت جلوش گذاشته و با یه خودکار داشت توش چیز می نوشتم
دلم هری ریخت پائین. درسته اونا پرینت تلفن بود . بابایی بیچاره که تا حالا انقدر قبض تلفنش نیمده بود فکر می کرد شاید یک سوءاستفاده ار تلفن شده آخه دختر مظلومش هر شب زودتر از همه می خوابید
خلاصه دیده بودن اینا همش شماره آقایییی منههه 
برام با خودکار علامت زده بودند که وقتی اومدم نشونم بدن
تاریخ: ۲/۱۲/۸۵
تماس اول: ساعت ۰۰:۰۰ شماره تماس ....... مدت تماس ۶۰ دقیقه
تماس دوم: ساعت : ۱:۰۰ شماره تماس:....... مدت تماس : ۶۰ دقیقه.
.
.
حالا ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که چرا تلفن رو قطع می کردیم و دوباره زنگ می زدیم؟
سوال کاملاً به جا و درستیه!!!!
نمی دونم کدوم یکی از دوستای گلم در این زمینه تجربه دارند اما وقتی با شماره موبایل حرف بزنید مخابرات محترم بعد از ۱ ساعت دلش به حال پدر خونه میسوزه و تماس رو قطع می کنه !!!!
اما از اونجائیکه حس دلسوزی من نسبت به پدر به اندازه مخابرات نبود اون تماس مجدداً و بدون وقفه حاصل میشد.
تازه بابائیم شانس آورد که داماد آینده اش دلسوزش بود و نمیذاشت همه تماس ها از جانب من باشه!!!!
اما از اونجائیکه تلفن منزل آقایی در خانه چندین شعبه دیگر هم داشت و موقع صحبت در معرض خطر استراق السمع بودیم این تماس بیشتر از تلفن همراهش انجام میشد و مبلغ اندکی (حدوداً دو برابر) بر هزینه قبض افزوده شده بود اما باز هم با همین مقدار کم همه نظرها متوجه آقایی من بود
خلاصه قبض اون سری هم توسط بابایی من پرداخت شد البته ناگفته نماند که اول قرار شده بود اون قبض رو طی دو سری من به پدر جون پرداخت نمایم و آقایی هم اصرار داشت حداقل نصفه قبض رو پرداخت کند اما پدر گلم که از هوش و ذکاوت دخترش جا خورده بود که چطور انقدر بی سرو صدا تا صبح حرف می زدم فقط می خواسته منو تنبیه کنه که دو روز بعد همه چیز منتفی شد
و تنها سوالی که پدر جونم ازم پرسید این بود که : آخه شما این همه ساعت چی داشتید بگید؟؟
و این سوال هم با سکوت من مواجه شد آخه ما همه چیز می گفتیم
و در واقع هیچ چیز مفیدی هم نمی گفتیم که قابل بیان واسه بابائیم باشه
+ نوشته شده توسط عسل در چهارشنبه هفتم اسفند 1387 و ساعت
15:0 |